Monday, April 22, 2019
مافوق آرامش، ماورای عشق ... و او آمد
تمام نگاهم خیره به تابلوی اعلان است. پرواز دوحه به لندن به زمین نشست. نفسم بالا می‌آید. هیترو به چشمم نمی‌آید و خیره به دیدارشان هستم. سر به زیر و مصمم و اندکی خسته از پرواز. چمدان سنگینی که نشان از همان نگرانی‌های همیشگی دارد پر از تمام وسایلی که در طول سفر احتیاج دارد. با آنکه دیگر شهروند بریتانیا شده و در این اینجا خانه هم دارد اما او مراقب همه چیز هست و برای همه چیز برنامه دارد. جلو می‌آید با لبخند و عشق، در آغوشش می‌کشم. خواهرم را به همراه دارد. بوی عشق می‌دهند و چه زیباست دیدن این دو کنار هم. او همان مرد لحظه‌های سخت و تلخ و همان معنی ایثار و شهامت است. 12 سال پیش خطر کرد و مرا نجات داد. می‌گوید برویم خانه من پریزاد می‌گوید نه به ما خانه می‌رویم. در خانه پرسیدم قهوه، کاپوچینو، آب میوه؟ منتظر بودم مثل قبل بگوید هیچ کدام که گفت کاپوچینو و آب میوه. اولین تغییر!می‌گویم استراحت کنید می‌گوید من خسته نیستم برنامه چیست؟
توضیح می‌دهم پیشنهادی که داده بود و منه #برانداز را به چالشی دعوت کرده بود که برایم عجیب بود. پرسید همان آدم قوی سابق هستی گفتم اره. می‌گویم این و این و آن را هماهنگ کرده‌ام نگرانی در چهره‌اش مشهود است. می‌گوید یعنی من آخر این ماه تمام وسایل را در ایران تحویل می‌گیرم می‌گویم بله مشکلی نیست. خسته است مشخص است به قول خودش تنها عشق به ایران به من انرژی می‌دهد. خواهرم نادیا به او می‌گوید میلو لباس عوض کن. برایم از یک‌سو نفرتش از رژیم جنایت پیشه و از سوی خدمتش به این کشور مرا در یک دو راهی عجیب گذاشته.قوی و بدون حاشیه در برابر همه ایستاده و می‌گوید فقط آرسام می‌تواند. طعم واقعی حمایت را این یک سال از او دیدم، تمام قد. سمت می‌دهد، حمایت می‌کند  و اعتماد. او نشان شهامت و شجاعتش را به همراه دارد. دیگر از آن آدم نیمه مذهبی که نماز می‌خواند هم خبری نیست منتقد شماره یک اسلام شده و از اسلام هراس دارد. بوی وطن می‌دهد  و در میان حرف‌هایش عشق به وطن، اعتقاد به اخلاق موج می‌زند. از وطن که می‌گوید انگار کتاب خاطرات و تالمات پیشوایم، دکتر مصدق را تداعی می‌کند به راستی که شاگرد مکتب اوست.می‌گویم می‌خواهی بخوابی یا بیدار می‌مانی؟ پریزاد پیش‌دستی می‌کند نه مشروب می‌خوام بیارم، بیداری. می‌گوید نه برای من آبجو بیاور مشروب برای بعد. اخبار ایران را در گوشی‌اش دید می‌زند خشم و ناراحتی و کنترل خشم! دومین تغییر. می‌گوید ولش کن حوصله اخبار تلخ ندارم.
 این روح سرکش، این آتش‌فشان انرژی و این کنترل اوضاع. او بوی پختگی و بلوغ می‌دهد، فراری شده از تمام شلوغی ها. دیگر آن جوان سرکش و عصبی سابق نیست و در سی‌و‌یک سالگی نشانه‌های یک انسان کامل را دارد. مصدقی‌ای است به قول خودش و عجیب نیست.
مدارک را نشانش می‌دهم ریز می‌شود! همه چیز قانونی است؟ می‌گویم خیالت راحت. روزی که پرسید همان آدم قوی سابق هستی را به یاد می‌آورم. کاری سخت و بزرگ را به سرانجام رسانده و آرام روی مبل لم داده غرق فکر شده افکار بزرگی دارد اما نه ادعایی و نه غروری را نشان نمی‌دهد. دکتر جوان که حتی از آوردن نامش در رسانه‌های رژیم هم امتناع کرده و هیچ دوربین تلویزیونی را به مجموعه‌اش راه نداده. تشنه شهرت نیست و به قول خودش همان بهتر که اسمی از ما نباشد من عاشق این در ظلمات راه رفتن ها هستم. شبیه همان چیزی که در ویدیو کنفرانس ها می بینم جدی در کار و انعطاف پذیر در مسائل عاطفی با دیدن ویدیو سیل‌زدگان مهدی یراحی و بوسه مرد کشاورز بر گندم‌های زیر آب سری به با تاسف تکان می‌دهد و در کمتر از چند ثانیه اشک در چشمانش. باز هم خودش را کنترل می‌کند و با ذکر اینکه این رژیم باید نابود شود حرصش را خالی می‌کند.
 پریزاد غرق در صحبت با نادیاست. او از ایران می‌گوید و دلبستگی ها و خستگی ها و مثل همیشه سفره دلش را برای من باز می‌کند و من تاکید می‌کنم به درد  نمی‌خورد فراموشش کن. می‌گوید من خالی از عاطفه و خشمم و می توانم هر لحظه‌ای تصمیمات سخت بگیرم و روی احساسم پا بگذارم می‌دانی من بهترین تصمیم‌ها را در بدترین شرایط می‌گیرم. سومین تغییر. او را راست می‌گوید همیشه قمارهایش می‌گیرد.
نادیا را قائم‌مقام خودش کرده، برج سهند در اختیار اوست. از کار کردنش می‌پرسم می‌گوید او در هر نقطه‌ای که بایستد بهترین عملکرد را دارد. قسمت عمده‌ای از نگرانی‌هایم را او رفع کرده و در این قحطی آدم به درد بخور او جور همه را می‌کشد. از مجوز وزارت خارجه می‌پرسد و نگرانی‌اش را رفع می‌کنم. می‌گوید با این اوصاف من الکی به لندن آمدم همه چیز حل است دیگر دفتر را تکمیل کن و امضا بزن من برم، و لبخندی می‌زند. این همه انرژی، شتاب، دقت، هوش را در زیر چهره‌ای پنهان کرده که حتی با ظاهرش هم نمی‌خواهد آن را نمایان کند. داستان سر کار گذاشتن افسر پلیس در تهران را به یادش می آورم و با خنده می‌گوید دیگر حال مردم آزاری ندارم. چهارمین تغییر. همه چیز دارد پول و قدرت و نفوذ اما انگار.
گوشه‌ای از قلبش آنچنان نا‌آرام است که هیچ‌کدام ارضایش نمی‌کنند او نه تنها بوی مصدق می‌دهد بلکه در مسیر مصدق دوم قرار گرفته روحش برای ایران نگران است. می‌پرسد آرسام خونه من چه طوره؟ می‌گویم دیروز گفتم نظافتش کردند. کلید را می‌گیرد و می‌گوید من برم حمام و بر می‌گردم اصرار برای حمام رفتن در خانه ما هم قطعاً فایده ندارد او قوانین و قواعد خودش را دارد. می‌گوید اینجا لندن است نه ایران می‌دانمش ب باید خانه خودم بخوابم و خونه خودم حمام بروم خانه شما هتل من نیست در زیر سایه لبخند می‌توانم اعتقادش بر حرفش را هم بفهمم. گرچه پریزاد می‌گوید اینجا لندن هست ولی ما ایرانی هستیم ناراحت میشم بری خونه خودت و با ایستادن مقابلش متقاعدش می‌کند، چند کلام زمزمه وار و آرام بینشان رد و بدل می‌شود و می‌گوید باشه باشه. اینجا دقیقاً خانه خودت هست. اینجا برای ما ایران هست رفیق یا تو می‌آیی یا ما می‌آییم.
 
web counter
Temp: BY Milad (Miloe)